عاشقانه ها
عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است دادن سر نه عجب داشتن سر عجب است 
قالب وبلاگ




آپلود عکس" alt="" />




تو برگونه اشک روانی هنوز
به دیوار خانه عیانی هنوز
من آن پیر سرکرده در غار غم
تو در قاب عکست جوانی هنوز


[ شنبه 9 اردیبهشت 1396 ] [ 07:49 ق.ظ ] [ مرتضی برخورداری ]




آپلود عکس" alt="" />




می گذشتم شب ِسرد دیماه

با قدم های شتابان ز رهی

آنقدر سرد که حتی به افق

جامه ی ابر به تن کرده مهی

 

 

می شکستند به هنگام عبور

خرده یخ های بجا مانده ز نم

خسته از سوز،درختان چنار

شاخه ها راهمه آورده به هم

 

 

زوزه ی باد و هیاهوی سگان

کوچه از ترس به خود می لرزید

گاه تکدانه ی برفی کوچک

بر رُخ پنجره ای می لغزید

 

بوی غربت زهوا می بارید

آسمان غرق پریشانی بود

خش خشی در دل شب گُل می کرد

که پُراز هق هق پنهانی بود

 

کودکی بر سر سطلی خم بود

گونه ها سرخ زسیلی زمان

کفش ها پاره و پایی زخمی

نان خشکی ست نهاده به دهان

 

 

جامه ی پاره و پُر وصله ی او

همچو طفلی به تنش چسبیده

تا که شاید بشود گرم دمی

از تب و تاب تنی رنجیده

 

 

گفتمش از چه شبی سرد و خشن

از دل خانه به بیرون زده ای

با چنین جامه و این صورت و رنگ

همچو دزدی که شبیخون زده ای

 

لحظه ای خیره شدو هیچ نگفت

در نگاهش چه غمی پنهان بود

نگه عاقل و رخسار سفیه

دیده اش در هوس باران بود

 

 

گفت کو خانه و کو مِهر پدر

نیست مادر که به آغوش کشد

دستی ازمِهر کجا بر سرمن

نیست تا بار مرا دوش کشد

 

 

حسرتم مادر و باباست ولی

روزگاریست که تنها شده ام

همچو مرداب به یک گوشه ی پرت

عبرتی بهر تماشا شده ام

 

 

گاه در حسرت یک لقمه ی نان

سرد و مدهوش به یک کهنه حصیر

گاه چشمم به عطای دگران

خورده ام نان و غذا با دل سیر

 

 

 

 

گفتم ای دوست ببخشم تو بخواه

هرچه باشد نظر و خواهش تو

گفت با چشم حقارت منگر

گرچه زیباست همه پوشش تو

 

 

بی شمارند  چومن در دل شب

همه از غربت و غم لبریزند

دستشان را بفشارید به مِهر

تا که از خاک چو گل برخیزند

 

 

 

 

 

 

 

 



[ دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 ] [ 07:20 ق.ظ ] [ مرتضی برخورداری ]






هفتم گوهر از سلاله زهرایی

آیینه ای از شهامت مولایی

 

تو مُصحف نازل شده ای بی تردید

تفسیر محبتی و پُر معنایی

 

موسایی و نیل ظلم بشکسته زتو

در مسلخ عشق مست و بی پروایی

 

هنگام نمازو وقت قد قامت عشق

در عرش به زیر شاخه ی طوبایی

 

بدکاره به اخلاص توگر طاهرشد

عیسا نفسی و عروه الوثقایی

 

کی می شود از توگفت شهزاده ی نور

در بخشش و مهر بی گمان دریایی

 

ای شیر نشسته در غُل وبند، یقین

لبریز غروب سخت عاشورایی

 

آن جام پُر از زهر به زندان جفا

سوزاند تورا به غربت و تنهایی

 

باری ست به دوش رهروانت امروز

 در ماتم تو که جنت الماوایی

 

 

 



[ شنبه 2 اردیبهشت 1396 ] [ 09:58 ق.ظ ] [ مرتضی برخورداری ]



آپلود عکس" alt="" />

دلداده و بیقرار و شیدا بروم

از تُنگ غمت به سوی دریا بروم

هجران تو رود سر به طغیان زده است

باید به خلاف آب بلا بروم



[ چهارشنبه 30 فروردین 1396 ] [ 07:36 ق.ظ ] [ مرتضی برخورداری ]





آپلود عکس" alt="" />


تا که فکرم به تو عشق تو درگیرشده است

سرنوشتم همه بازیچه ی تقدیر شده است

 

رفت ضحاک دلم سوی دماوند رُخت

خبر آمد که به گیسوی تو زنجیر شده است

 

آمدم تا که نصیحت کنمش لیک نشد

غار غربت زده می گفت دگر دیر شده است

 

منم آن عاشق رندی که رکب خورده زعشق

نوجوانی که به تاتاری غم پیر شده است

 

یا همان شیخ که با دیدن ترسا صنمی

دین زکف داده و بی حرمت و تدبیر شده است

 

عشق اگر فصل وصال من و تو نیست چرا

چشمم از دیدن غیر رُخ تو سیر شده است

 

هق هق گریه و لرزیدن تن نیست عجب

مُصحف درد و جدایی ست که تفسیرشده است

 

کاش یک روز کسی جار زند سنگ جفا

بی خیال رُخ آیینه و تصویر شده است

 

آه و افسوس از آن روز امیدی که هنوز

زافق سر نزده یکسره شبگیر شده است

 

عشق شیرینی خوابی ست به هنگام سحر

که به جاماندن از قافله تعبیر شده است

 



[ پنجشنبه 24 فروردین 1396 ] [ 11:28 ق.ظ ] [ مرتضی برخورداری ]



آپلود عکس" alt="" />



در خلقت خویش صد معما داریم
بس واهمه از طلوع فردا داریم
یک روز چو خیاط و برون از کوزه
وان روز دگر به کوزه ای جا داریم


[ پنجشنبه 17 فروردین 1396 ] [ 08:13 ق.ظ ] [ مرتضی برخورداری ]



آپلود عکس" alt="" />


دیریست که با قافله سرگردانیم
در گرد و غبار جاده ها پنهانیم
بس قافله ها که آمدندو رفتند
در آمدو رفت خویشتن حیرانیم


[ سه شنبه 15 فروردین 1396 ] [ 07:46 ق.ظ ] [ مرتضی برخورداری ]

آپلود عکس" alt="" />


نوری به سراپرده افلاک شده ست
چون قطره باران به دل خاک شده ست
باید بسراییم و بگوییم که عشق
دیریست که از خاطرمان پاک شده ست


[ دوشنبه 14 فروردین 1396 ] [ 08:03 ق.ظ ] [ مرتضی برخورداری ]



آپلود عکس" alt="" />


گفتم که زعشقت شده ام شهره و نامی

در شهر شناسند مرا مردم عامی

 

استاد وفا گشتم و تعریف نباشد

جمعند به درسم همه عشاق تمامی

 

برکوی و گذر صحبت دیوانگی ام هست

گاهی ز ارادت  بفرستند پیامی

 

ابرو به هم آورد وپریشان شدو باخشم

گفتا به ره خویش برو ،عاشق خامی

 

عاشق نبودآنکه بجز صحبت معشوق

محتاج شود بهر دعایی و سلامی

 

بی نام و نشانی  و غریبی ست تب عشق

حتی به مزارت ننویسند کلامی

 




[ چهارشنبه 9 فروردین 1396 ] [ 07:23 ق.ظ ] [ مرتضی برخورداری ]


آپلود عکس" alt="" />




یاد آن خانه و نهر
و اذان دم صبح
از نگاه تو به پهنای غزل
دردو اخلاص و صفا می بارید
وکنون
نه نشانی ست زنهر و نه زتو
و نه اخلاص طربناک اذان دم صبح

و به شلاق زمان
خانه در هجرت جانسوز تو زانو زده است





[ سه شنبه 8 فروردین 1396 ] [ 07:33 ق.ظ ] [ مرتضی برخورداری ]




آپلود عکس" alt="" />

باد وباران ،مهتاب
نیمکت مانده به تنهایی پارک
سرخی تنگ غروب
ساعت خسته به دیوار اتاق
و صدالبته خدا
همگی می دانند
تا که آیند و روندی ست نفس های مرا
منِ دیوانه به تکرار تو برمی خیزم




[ شنبه 5 فروردین 1396 ] [ 07:49 ق.ظ ] [ مرتضی برخورداری ]


آپلود عکس" alt="" />



لشکر از سمت حَمَل آمد و یاران بهار

حمله بُردند به اردوی زمستان نزار

 

چمن آزاد شد از بند کلاغان و به دشت

نغمه ی مرغ سحر آمد و اوای هزار

 

رعد نقاره زنان آمد و باران زپیَش

کرد برکوی و گذر گوهر شه وار نثار

 

غنچه انداخته چادر زسر و بلبل مست

به طرب آمده با جام می و بوس و کنار

 

بخت نو رخت شکوفه به تن باغ کشید

چشمه جاری شد ودادازکف خود صبر وقرار

 

لاله روئید و درختان هم در رقص و کنون

گل و آیینه و آب است به هر شهر و دیار

(پیشاپیش سال نو برهمه ی شما عزیزان مبارک و میمون باد)


[ چهارشنبه 25 اسفند 1395 ] [ 07:14 ق.ظ ] [ مرتضی برخورداری ]





آپلود عکس" alt="" />


باران زد و گلزار به وجد آمد و باز

بلبل سرسجاده ی گل غرق نیاز

 

از طرف چمن باد صبا رقص کنان

شمشاد جوان مست می و چنگ نواز

 

دشت از پر طاووس یکی جامه به تن

هم غنچه برون کرده تن از پرده ی راز

 

از آب روان بانگ اذان آید و کوه

در سجده ی شکر آمده با سوز و گداز

 

عالم چه نکو گشته به لطف قدمش

بانوی گل و آینه  و عشق و نماز

 

از عرش برین پنجره ای باز شده ست

جنت به زمین آمده از سمت فراز

 

اکملت و لکم عشق به بانوی بهشت

سلطان محبت است و دلها چو ایاز

 

او آمدو معراج شد از دامن زن

زن وادی طور است و مقدس چو حجاز


ای آنکه به شهر عشق مدخل طلبی

زن گوهریکدانه ی عشق است و جواز

 



[ یکشنبه 22 اسفند 1395 ] [ 07:19 ق.ظ ] [ مرتضی برخورداری ]




آپلود عکس" alt="" />




گفتم که شبی از تو خبر می آید
هجران منِ غم زده سر می آید
وقتی که نیامدی یقین دانستم
این بار صدای عشق در می آید


[ شنبه 21 اسفند 1395 ] [ 07:24 ق.ظ ] [ مرتضی برخورداری ]



آپلود عکس" alt="" />



او ناظر و پنداشته ایم شاهد نیست
نوری زمحبتش به دل وارد نیست

داغی ست به پیشانی و تسبیح به دست
سجاده به دوشیم و کسی عابد نیست


[ سه شنبه 17 اسفند 1395 ] [ 07:21 ق.ظ ] [ مرتضی برخورداری ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 18 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

مرتضی برخورداری متولد 1356 معلم ،رشته تحصیلی ادبیات ،ساکن کرمان شاغل در منطقه چترود
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

فال حافظ
فال حافظ



.